داستانهای +18

آموزش + داستان

داستان من و مامان زیبا 18+

داستان  من و مامان زیبا 18+

 

سلام.من بابک هستم و 16 سالمه.از زمانی که به دنیا اومدم پدرم فوت شده بود و من و مامانم تنها زندگی می کنیم.من تا حالا فکر می کردم بابام خیلی پولدار بوده چون مامانم هیچوقت من رو بی پول نذاشته و هیچوقت نشده که مثلاً پول تو جیبی نداشته باشم خلاصه اصلاً مشکل اقتصادی رو احساس نمی کردم تا الان.

 

قضیه از این جا شروع میشه که من یه روز به مدرسه رفته بودم و توی مدرسه حالم بد شد و فرستادنم خونه وقتی برگشتم خونه …

خلاصه وقتی برگشتم خونه کلید انداختم و وارد خونه شدم دیدم مامان نگین نیستش !

 

هرچی صدا زدم مامان مامان مامان … ولی نبود حالم هم خیلی بد بود. گرفتم خوابیدم دم دمای ظهر ساعت 12-1 که از خواب بیدار شدم. دیدم یه صداهایی داره از طبقه بالا میاد اولش اعتنا نکردم فکردم اشتباهی شنیدم ولی بعد دقیق گوش کردم  بله خوب شنیدم  آروم آروم رفتم بالا  باورم نمیشد بقیه در

(ادامه مطلب)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:34  توسط نویسنده  |